تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید - گزارش

و خداوند عشق را آفرید

 

خدایا! پر از کینه شد سینه ام.

چو شب رنگ درد و دریغا گرفت،

دل پاکرو تر ز آیینه ام.

 

دلم دیگر آن شعله شاد نیست.

همه خشم و خون است و درد و دریغ.

سرایی درین شهرک آباد نیست.

 

خدایا!زمین سرد و بی نور شد.

بی آزرم شد،عشق ازو دور شد.

کهن گور شد،مسخ شد،کور شد.

 

مگر پشت این پرده ی آبگون،

تو ننشسته ای بر سریر سپهر،

به دست اندرت رشته ی چند و چون؟

 

شبی جبه دیگر کن و پوستین

فرود آی ازآن بارگاه بلند،

رها کرده ی خویشتن را ببین.

 

زمین دیگر آن کودک پاک نیست.

پرآلودگی هاست دامان وی،

که خاکش به سر،گرچه جز خاک نیست

 

گزارش گران تو گویا دگر

زبانشان فسرده ست،یا روز و شب

دروغ و دروغ آورندت خبر.

 

کسی دیگر اینجا تورا بنده نیست

درین کهنه محراب تاریک،بس

فریبنده هست و پرستنده نیست.

 

علی رفت،زردشت فرمند خفت.

شبان تو گمگشت،و بودای پاک

رخ اندر شب نی روانا نهفت.

 

نمانده ست جز من کسی بر زمین.

دگر ناکسانند و نامردمان،

بلند آستان و پلید آستین.

 

همه باغها پیر و پژمرده اند.

همه راهها مانده بی رهگذر.

همه شمع و قندیلها مرده اند.

 

تو گر مرده ای،جانشین تو کیست؟

که پرسد؟که جوید؟که فرمان دهد؟

وگر زنده ای،کین پسندیده نیست.

 

مگر صخره های سپهر بلند،

-که بودند روزی به فرمان تو-

سر از امر و نهی تو پیچیده اند؟

 

مگر مهر و توفان وآب،ای خدای!

دگر نیست در پنجه ی پیر تو؟

که گویی: بسوز، و بروب، و برآی.

 

گذشت،آی پیر پریشان! بس است.

بمیران،که دونند،و کمتر ز دون،

بسوزان،که پستند،وزآن سوی پست.

 

یکی بشنو این نعره ی خشم را،

برای که برپا نگه داشتی،

زمینی چنین بی حیا چشم را؟

 

گراین بردباری برای من است،

نخواهم من این صبر و سنگ تو را،

نبینی که دیگر نه جای من است؟

 

ازین غرق در ظلمت و گمرهی،

ازین گوی سر گشته ی نا سپاس،

چه مانده ست،جز قرنهای تهی؟

 

گران است این بار بر دوش من

گران است،کز پاس شرم و شرف،

بفرسود روح سیه پوش من

 

خدایا! غم آلوده شد خانه ام.

پر از خشم و خون است و درد و دریغ

دل خسته ی پیر دیوانه ام.

+نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت19:30توسط H.R.J | |