|
من با تو سوختم که بدانم چه می کشی
احساس سوختن به تماشا نمی شود..!
پارسا کسی است که در فراز و نشیب زندگی و در خوشی ها و سختی ها بردبار باشد هنگام خوشی مغرور مست نشود و هنگام سختی زبون و درمانده نشود. زرتشت
عشق به تنهایی قادر است تا نوع بشر را برای رسیدن به تکامل و به انجام رسیدن یکی کند. چرا که عشق توسط با ارزش ترین چیزی که در وجود انسانهاست،آنها را به هم نزدیک می کند.. پیر تیلهارد دی چاردین.
زندگی بافتن یک قالیست نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی نقشه را اوست که تعیین کرده تو در این بین فقط میبافی نقشه را خوب ببین نکند آخر کار،قالی زندگیت را نخرند!
تفنگت را زمین بگذار زبان آتش و آهن برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار تو از آیین انسانی چه میدانی؟ گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی - نباید جست... اگر این بار شد وجدان خواب آلودهات بیدار
از منجلاب تيره ي اين دنيا بانگ پر از نياز مرا بشنو آه اي خدا ي قادر بي همتا يکدم ز گرد پيکر من بشکاف بشکاف اين حجاب سياهي را شايد درون سينه ي من بيني اين مايه گناه و تباهي را دل نيست اين دلي که به من دادي در خون تپيده ، آه ، رهايش کن يا خالي از هوي و هوس دارش يا پاي بند مهر و وفايش کن تنها تو آگهي و تو مي داني اسرار آن خطاي نخستين را تنها تو قادري که ببخشايي بر روح من ، صفاي نخستين را آه ، اي خدا چگونه ترا گويم کز جسم خويش خسته و بيزارم هر شب بر آستان جلال تو گويي اميد جسم دگر دارم از ديدگان روشن من بستان شوق به سوي غير دويدن را لطفي کن اي خدا و بياموزش از برق چشم غير رميدن را عشقي به من بده که مرا سازد همچون فرشتگان بهشت تو ياري به من بده که در او بينم يک گوشه از صفاي سرشت تو يک شب ز لوح خاطر من بزداي تصوير عشق و نقش فريبش را خواهم به انتقام جفاکاري در عشقش تازه فتح رقيبش را آه اي خدا که دست توانايت بنيان نهاده عالم هستي را بنماي روي و از دل من بستان شوق گناه و نقش پرستي را راضي مشو که بنده ي ناچيزي عاصي شود بغير تو روي آرد راضي مشو که سيل سرشکش را در پاي جام باده فرو بارد از تنگناي محبس تاريکي از منجلاب تيره ي اين دنيا بانگ پر از نياز مرابشنو آه اي خداي قادر بي همتا فروغ فرخزاد
امیرالمومنین فرمودند:اختیار کردم از کتب آسمانی این ده آیه را، و نظر میکردم در آن روزی سه مرتبه... از سلطنت و قدرت من همیشه هراسناک باش. هیچگاه مترس از اینکه روزیت فوت شود و به تو نرسد. ُُاُنس مگیر با احدی مگر من. بحق خودم تورا دوست دارم تو هم مرا دوست بدار. همه چیز را برای تو آفریدم و تو را برای خودم. از من مگریز. تو را خلق کردم از نطفه گندیده و عاجز نبودم، پس چگونه از روزی دادن تو ناتوان باشم. تو واجبات مرا به جای آور من رزق تورا میرسانم، اگر تخلف کنی در واجبات من تخلف نمیکنم در رزق تو. اگر رازی شدی به قسمت من آسوده ای،و اگر راضی نشدی پیوسته سرگردانی و به آرزوی خود نمیرسی مگر آنچه قسمت توست، در نتیجه نزد من سرزنش خواهی شد. چرا بجهت من با نفس خویش دشمنی نمیکنی.
اي خداوند ، به علماي ما مسئوليت و به عوام ما علم و به مومنان ما روشـنايي و به روشـنفكران ما ايمان و به متعصـبيـن ما فهــم و به فهـميـدگـان ماتعصـب و به زنــان مـا شـعــــور و به مـردان مـا شـــرف و به پيران مـا آگـاهـي و بـه جـوانـان مـا اصـالت و به اساتيد ما عقيده و به دانشجويان ما نيز عقيده و به خفـتـگـان ما بيـداري و به بيـداران ما اراده و به مبلغــان ما حـقـيـقـت و به دينـداران ما دين و به نويسـندگان ما تعـهـد و به هنـرمنـدان ما درد و به شـاعــران مـا شـعــور و به محققــان ما هـدف و به نشـسـتـگـان ما قيــام و به راكـدان ما تكـان و به مردگــان مـا حـيـات و به كـوران مـا نـگــاه و به خامـوشـان مـا فـريـاد و به مسلمانان ما قرآن و به شـيـعـيـان ما علـي و به فـرقـه هـاي ما وحدت و به حـسـودان ما شـفـا و به خودبـينـان ما انصـاف و به فـحـاشـان مـا ادب و به مجــاهـدين ما صـبـر بخش. دکتر علی شریعتی
بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است بگذار تا سپيده بخندد به روي ما بنشين، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه" حسرت خورد ز روشني آرزوي ما بنشين، مرو، هنوز به كامت نديده ايم بنشين، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است بنشين، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم بنشين، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست بنشين و جاودانه به آزار من مكوش يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست بنشين، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوي شايد نماند فرصت ديدار ديگري آخر، تو نيز با منت از عشق گفتگوست غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟ بنشين، مرو، صفاي تمناي من ببين امشب، چراغ عشق در اين خانه روشن است جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز بنشين، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!... اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور مي بينمت به بستر خود برده اي پناه! مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ - با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز استاد فریدون مشیری
در آن شب تاريك وآن گرداب هول انگيز، حافظ را تشويش توفان بود و « بيم موج » دريا بود ما، اينك از اعماق آن گرداب، از ژرفاي آن غرقاب، چنگال توفان بر گلو، هر دم نهنگي روبرو، هر لحظه در چاهي فرو، تن پاره پاره، نيمه جان، در موج ها آويخته، در چنبر اين هشت پايان دغل، خون از سراپا ريخته، صد كوه موج از سر گذشته، سخت سر كشته، با ماتم اين كشتي بي ناخداي بخت برگشته، هر چند، اميد رهائي مرده در دل ها؛ سر مي دهيم اين آخرين فرياد درد آلود را : (( ... آه، اي سبكباران ساحل ها ... ! )) فریدون مشیری
ارغوان، شاخه ی هم خون جدا مانده ی من آسمان تو چه رنگ است امروز آفتابي است هوا يا گرفته است هنوز من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است از بهاران خبرم نيست آنچه ميبينم ديوار است آه اين سخت سياه آنچنان نزديك است كه چو بر ميكشم از سينه نفس نفسم را بر ميگرداند ره چنان بسته كه پرواز نگه در همين يكقدمي ميماند كورسويي ز چراغي رنجور قصه پرداز شب ظلماني است نفسم ميگيرد كه هوا اينجا زنداني است استاد ابتهاج(سایه)
برسان باده که غم روي نمود اي ساقي اين شبيخون بلا باز چه بود اي ساقي حاليا عكس دل ماست در آيينه جام تا چه رنگ آورد اين چرخ كبود اي ساقي تشنه خون زمين است فلك واين مه نو كهنه داسي است كه بس كشته درود اي ساقي بس كه شستيم به خوناب جگر جامه جان نه از او تار به جا ماند و نه پود اي ساقي حق بدست دل من بود كه در معبد عشق سر به غير تو نياورد فرود اي ساقي در فروبند كه چون سايه، در اين خلوت با كسم نيست سر گفت و شنود اي ساقي استاد ابتهاج(سایه)
امروز نه آغاز و نه انجام جهان ای بس غم شادی که پس پرده نهان است گر مرد رهي غم مخور از دوري و ديري داني كه رسيدن هنر گام زمان است تو رهرو ديرينه سرمنزل عشقي بنگر كه ز خون تو به هر گام نشان است آبي كه بر آسود زمينش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است استاد امیر هوشنگ ابتهاج
وقتی وقتی که دیگر نبود،من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت،من به انتظار آمدنش نشستم. وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد، من او را دوست داشتم. وقتی او تمام کرد، من شروع کردم. وقتی او تمام شد، من آغاز شدم. و چه سخت است؛ تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است؛مثل تنها مردن. دکتر علی شریعتی
الهی! چون آتش فراق داشتی دوزخ پر آتش از چه انگاشتی. الهی!مرا عمل بهشت نیست و طاقت دوزخ ندارم، اکنون کار با فضل تو افتاد.
آی آدم ها که بر ساحل نشسته،شاد و خندانید! یک نفر در آب دارد می سپارد جان. یک نفر دارد که دست و پای دایم میزند، روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید. آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن، آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید که گرفتستید،دست ناتوان را، تا توانایِّی بهتر را پدید آرید. آن زمان که تنگ میبندید بر کمر هاتان کمر بند. در چه هنگامی بگویم من؟ یک نفر در آب دارد میکند،بیهوده،جان قربان. آی آدم ها که بر ساحل بسات دل گشا دارید: نان به سفره،جامه تان بر تن، یک نفردر آب می خواند شما را، موج سنگین را بدست خسته می کوبد. باز میدارد دهان با چشمِ از وحشت دریده. سایه هاتان را ز راه دور دیده. آب را بلعیده در گودِ کبود وهر زمان، بیتابیش افزون، می کند زین آب ها بیرون، گاه سر،گه پا آی ادمها! او ز راه مرگ،این کهنه جان را باز، میپاید، میزند فریاد و امّید کمک دارد _ آی آدم ها که روی ساحلِ آرام،در کار تماشایید! موج میکوبد به روی ساحلِ خاموش. پخش میگردد چنان مستی به جای افتاده،بس مدهوش. می رود نعره زنان،وین بانگ باز از دور می آید: _ آی آدم ها! و صدای باد هر دم دل گَزاتر در صدای باد بانگِ او رها تر، از میان آبهای دور و نزدیک، باز در گوش این ندا ها: آی آدم ها! نیما 1338
بخز در لاکت ای حیوان! که سرما نهانی دستش اندر دستِ مرگ است. مبادا پوزه ات بیرون بماند! که بیرون برف و سرما و تگرگ است نه قزّاقی،نه بابونه، نه پونه، چه خالی مانده سفره ی جو کناران! هنوز ای دوست، صد فرسنگ باقی است ازین بیراهه تا، شهرباران. مبادا چشمِ خود بر هم گزاری! نه چشم اختر است این؛چشم گرگ است. همه گرگند و بیمار و گرسنه بزرگ است این غم، ای کودک!بزرگ است. از این سقف سیه دانی جه بارد؟ خدنگِ ظالم سیراب از زهر. بیا تا زیر سقف می گریزیم چه در جنگل، چه در صحرا،چه در شهر. زبس باران وبرف و باد و کولاک، زمان را با زمین گویی نبرد است. مبادا پوزه ات بیرون بماند! بخز در لاکت ای حیوان! که سرد است. م.امید تهران،دی ماه 1334
۱ حیف از تو ای مهتاب شهریور،که ناچار باید دراین ویرانه ی محزون بتابی وز هر کجا گیری سراغ زندگی را افسوس،ای مهتاب شهریور،نیایی یک شهر گورستان صفت،پژمرده،خاموش. برجای رطل و جام مِی سجاده ی زرق، گوران نهادستند پی بر مهد شیران برجای چنگ و نای نی هو یا اباالفضل یا ناله ی جانسوز مسکینان فقیران بدبختها،بیچارهها،بی خانمانها
م.امید مشهد،شهریور1331
۱. هوا سرد است و برف آهسته بارد زابری ساکت و خاکستری رنگ زمین را بارش مثقال،مثقال فرستد پوشش فرسنگ،فرسنگ سرود کلبه ی بی روزن شب سرود برف و باران است امشب ولی از زوزه های باد پیداست که شب مهمان توفان است امشب دوان بر پرده های برفها، باد، روان بر بالهای باد،باران، درون کلبه ی بی روزن شب، شب توفانی سرد زمستان.
آواز سگها... م.امید تهران،آذرماه 1330
خدایا! پر از کینه شد سینه ام. چو شب رنگ درد و دریغا گرفت، دل پاکرو تر ز آیینه ام. دلم دیگر آن شعله شاد نیست. همه خشم و خون است و درد و دریغ. سرایی درین شهرک آباد نیست. خدایا!زمین سرد و بی نور شد. بی آزرم شد،عشق ازو دور شد. کهن گور شد،مسخ شد،کور شد. مگر پشت این پرده ی آبگون، تو ننشسته ای بر سریر سپهر، به دست اندرت رشته ی چند و چون؟ شبی جبه ... م.امید تهران،مهر ماه 1334
|